بدو بدونیم...

پایدار
نویسنده : سپیده تیموری - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۱
 

در انگاره هایی که باید

در فضایی مه در مه

در سراب آب های آبی رنگ

در پی بی نوشته های تنگدلی

من سرودم را آغاز کردم

نه به سادگی

نه حتی با صدایی خوش

فقط آغاز کردم

آغاز را دوست دارم

آغاز فرشته است

آغاز زیباست

آغاز را می ستایم چرا که بی نیاز است

بی نیاز از سراب باید

بی نیاز از هرچه نباید

در کناره های ساده ی دلواپسی

سراغی از رود نیلوفری می گیرم

در آنگاه پی در پی

قدم ها را

سخین و سخت بر می دارم

کم کمک یادی از جاده ی پرواز می کنم

و خود را و تن را

آزاد و رها در آستانه ی سرودی سبز

جلا می دهم


 
comment نظرات ()
 
سوگند
نویسنده : سپیده تیموری - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤
 

مرا خاموش می خواهی می دانم!

در هیاهوی دلتنگی

کنار طغیان آرزو

بر بلندای کم نظیر سکوت

مرا خاموش می خواهی!

در بی نفس ترین لحظات

در آن جا که حتی تابوت ها برایم نماز می گزارند

و سرخ ترین سازها برایم می نوازند

مرا خاموش می خواهی!

سوگند که اگر آفریده به آفریده سخن نگویم

و خود را بر عرش نانوشته ها بیاویزم

و از سکوتم قرن ها را به نبود بوادارم

تو باز مرا خاموش می خواهی!

این چنین است  می دانم!

اما به خاطر خاک که دوستش دارم

به خاطر زندگی که می دانم

مرا به چندان دوست می دارد

و به خاطر آب

سخن خواهم گفت!


 
comment نظرات ()
 
خاکستری
نویسنده : سپیده تیموری - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢
 

من!

خاموش رقیق و کمی سرد

به این زمین خاکستری

چنان تنیده ام که گویی

هفت ماهه نوزادی به مادر بی شیر خود

چنان حقیر و بی مقدار

تلاش ابدیم را به جستجوی واژه

دنبال می کنم که گویی

رخساره های آبی کج و معوج را

هرگز از نظر نگذرانده ام

من!

نازک بی رمق و کمی نا امید

در این سرای بی هیچی

چنان به کودکان سر به بالین

لالایی می خوانم که انگار

نگاه شبنمین گوشواره ایشان را

نه به گیسوان من

بل به عمیق خالی شب دوخته اند

من!

نه به جستجوی خود نه به جستجوی نا خود

که به گمشدن آمدم

آمدم تا که به کنایه

پاسخ های کودکانه ی خود را

در چاله های نه چندان عمیق تشویش

از برای هیچ و واهیچ

پنهان کنم

نه به آرزوی دیرین دانایی

نه به آرزوی پرواز

فقط برای بودن در حضور ...

در امتداد ساقه ی پیچدار رسوایی

تنم را به گلبرگ های نخنمای امید

پیوند می زنم

تا دیگربار بروید و  بارور شود

در سراچه ی بی انتهای وجود

بر چشمهای سیاه خود

سرمه می زنم

از برای ماندن

ماندن در مسیری که مرا آبستن تازگی کند

آبستن دیدن

آبستن سحر

آبستن سپیدی...

 

 


 
comment نظرات ()